آسمون به دریا گفت : این بالا خیلی خوبه ٬ همه جا رو میشه دید ، دریا گفت: این پایین از اون بالا هم بهتره ٬ چون فقط تو رو میشه دید عشق مهر صفا محبت دوستی

+ سال نو مبارک عزیزم

 

سال نو از راه رسید و همه جا رو سبزو بهاری کرده حتی دل خیلی هارو. داشتم توی این دم دمای سال جدید به بهترین لحظه های سالی که گذشت فکرمی کردم. وقتی به خودم اومدم متوجه شدم که تو اون لحظه ها فقط به تو فکر می کردم .از تو ممنونم که بهترین لحظه هامی. با خودم گفتم در این مدت چیز های زیادی از تو یاد گرفتم:

من از تو یاد گرفتم؛ که با شتاب و عجله نمی توان کاری را از پیش برد. بعضی وقت ها باید صبور باشی، خیلی صبور.

من ازتو یاد گرفتم؛ که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد.

من از تو یاد گرفتم؛ که هیچ چیز را به دیگران تحمیل نکنم حتی خودم را

من از تو یاد گرفتم؛ که خورشید باشم و بدون هیچ چشم داشتی گرما بخش وجود دیگران شوم

من از تو یاد گرفتم؛  برای دوست داشته شدن اول باید خودم را دوست بدارم

من از تو یاد گرفتم؛ که همیشه کسانی هستند که نمی دانند چگونه احساساتشان را ابراز کنند

 

 

ســــــــــــــال نو مبـــــــــــــــــــارک

 


 

 

...
ادامه مطلب
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸


+ داستان زیبا و واقعیه معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه ی جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.

...
ادامه مطلب
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸


+ عشق بدون قید و شرط

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا , پسر کوچکی با عجله لباسش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره شادی او را نگاه می کرد و لذت می برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا می زد اما دیگر دیر شده بود.

...
ادامه مطلب
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸


+ سحرنامه17

برای دیدن نور ، به خورشید نگاه کردم

برای دیدن عشق ، به ماه

برای دیدن زیبایی ، به طبیعت

برای دیدن امید ، به آینده . . .

 زیرا می دانم  ،خورشید ، ماه ، طبیعت ، آینده  ، همه از تو وجود می گیرند.

دوست دار خنده هایت : سپهر

ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸


+ شریک زندگی!

شــــریــکـــــــــــ

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند
:
نگاه کنید،" این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند
."
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست
.
یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

...
ادامه مطلب
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸


+ سحرنامه 16

WHEN YOU TELL ME THAT YOU LOVE ME

 

When you tell me that you love me

I want to call the stars, down from the sky

I want to live a day, that never dies

I want to change the world, only for you

All the impossible, I want to do

 

I want to hold you close, under the rain

I want, and feel the to kiss your smile plain

I know what’s beautiful, looking at you

In a world of lies, you are the truth

 

And baby every time you touch me, I become a hero

I'll make you safe no matter where you are, and bring you

Everything you ask for, nothing is above me

I'm shining like a candle in the dark

When you tell me that you love me

 

I want to make you see, just what I was

Show you the loneliness and what it does

Every thing's easy now

I have you here.

 

You love, tell me that you love me

In a world without you, I would always hunger

All I need is your love to make me stronger…

 

سپهر

ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸