بهترین داستان های دنیا

جاودانگان١

 

مدتها پیش، در آن تابستانِ خوش و خرمِ سال ۱۹۲۳، می شد پیش بینی کرد که داستان بلندمنتخب به قلم کامیلو ن. هرگو [Camilo N. Huergo]  در پس ظاهر خیالی اش ، حقیقتی راپنهان کرده که از آینده خبر می دهد. این داستان را نویسنده به همراه دستخط خویش دربرگ سپید ابتدای کتاب (که پیش از به حراج گذاشتنش نزد دلالان رنگ به رنگِ بازارکتاب از سر نزاکت کندمش)، به من تقدیم کرده بود. عکس هرگو در قابی بیضی شکل زینتبخش جلد است. هر گاه نگاهش می کنم این احساس به من دست می دهد که شخص توی عکس،قربانیِ بیماریِ ریوی که آینده ی درخشانش در نطفه خفه شدمی خواهد سرفه کند. کوتاهسخن این که سل مجال نداد پاسخ نامه ای را که از سر دست و دلبازیِ خاص خویش برایشنوشته بودم، بدهد.

تک جمله ای که در ابتدای این نوشته ی پرمغز آمده ، از داستانبلند مزبور گرفته شده است؛ از دکتر مونته نگرو [Montenegro] که استاد دانشگاه استخواهش کردم متن داستان را به اسپانیولی برگرداند، اما درخواستم ره به جایی نبرد. برای آنکه اصل مطلب را پیش روی خواننده ی نامهیا بگذارم، به شکلی موجز طرح کلیِداستان هرگو را چنان که در پی خواهد آمد خلاصه می کنم:

راوی به نقطه ای دوردستدر جنوب سفر می کند، به چبوت [Chubut]، نزد ملاک انگلیسی دن گیلرمو بلیک  [Guillermo Blake]، که توانش را نه فقط صرف پرورش گوسفند، که صرف [مطالعه ی] نوشته های پراکندهی عالِم شهیر، افلاطون، و همچنین تازه ترین و عجیب ترین پژوهشهای پزشکی می کند. دنگیلرمو بر مبنای آنچه خوانده است به این نتیجه می رسد که حواس پنجگانه راه درکواقعیت را سد یا مخدوش می کنند، پس اگر بتوانیم خود را از قید آنها رها کنیم، جهانرا آنطور که هست خواهیم دید بی کران و سرمدی. او نتیجه می گیرد صورت ابدیِ چیزهادر کنهِ ضمیر آدمی نهفته است و اندامهای حسی که خالق بزرگ ارزانی مان داشته، موانعی [grosso modo] بیش نیستند. این چیزها فقط نقاطی تاریکند که چشمانمان را در برابرواقعیات جهان خارج کور می کنند و در عین حال ما را از توجه به شکوه درونمان باز میدارند.
بلیک از دختر کشاورزی صاحب پسری می شود تا شاید روزی این پسر با واقعیتآشنا گردد. نخستین دغدغه های پدر، بی حس کردن پسر برای زندگی، کور و کر و گنگ کردنشو رهانیدنش از قید حس بویایی و چشایی بود. بدین سان، او ترتیبی داد که این فردمنتخب هیچ درکی از جسم خویش نداشته باشد. باقی امور نیز به وسیله ی دستگاههایی کهجایگزین عمل تنفس، گردش خون، تغذیه، هضم و جذب و دفع می شدند، صورت می گرفت. جایتاسف بود که پسرک به تمامی رها شده، از هر نوع تماس انسانی محروم بود.


به سبببارِ سنگین واقعیات زندگی، راوی از آنجا می رود. پس از ده سال، باز می گردد. دنگیلرمو مرده است؛ پسر آنطور که دلخواه پدر بوده زندگی می کند: در آلونکی خاک آلودکه انباشته از دستگاههای خودکار است، با تنفسی طبیعی و ضربان قلب منظم. از دستِراوی که قصد داشته آنجا را مادام العمر ترک گوید، ته سیگاری می افتد و آلونک را بهآتش می کشد و او هیچگاه نمی فهمد این کار تعمدی صورت گرفته، یا به تمامی تصادف محضبوده است. در اینجا قصه ی هرگو خاتمه می یابد، قصه ای که در زمان خودش عجیب مینمود، اما حالا عجیبتر از موشکها و فضانوردانِ عصر ما نیست.
حال به اجمال شرحیفشرده و بی طرفانه از قصه ی نویسنده ای فقید و فراموش شده نوشتم کسی که سودیعایدم نمی کند دوباره به اصل ماجرا باز می گردم. حافظه ام مرا به تصویر شنبه صبحیرهنمون می شود، سال ۱۹۶۴، وقتی که قرار ملاقاتی با دکتر رائول نارباندو [Raul Narbondo]، پیری شناس برجسته داشتم. حقیقت غم انگیز این است که ما شیر شرزگان دیروزاز نا می افتیم؛ یال پرپشتمان می ریزد، این گوش یا آن یکی سنگین می شود، چین وچروکها کثافت می بندند، دندانهای آسیاب کرم می خورند، دردی در سینه ریشه می دواند،پشت خمیده می شود، پا به محض گیر کردن به سنگریزه ای می لغزد، و لُب مطلب اینکه آقاجان سکندری می خورد و غزل خداحافظی را می خواند. در این باب شکی نبود، وقتش رسیدهبود که برای معاینه ی کلی نزد دکتر نارباندو بروم، به خصوص این که تخصصش تعویضاندامهای معیوب بود.
دل چرکین بودم، چرا که آن روز عصر تیمهای پالرمو جونیرز [Palermo Juniors] و اسپانیش اسپورتس[Spanish Sports]بازی برگشت داشتند و من نمیتوانستم در جای همیشگی ام در ردیف جلو بنشینم و تیم محبوبم را تشویق کنم. به هرتقدیر خود را به کلینیک مزبور در خیابان کورینتس [Corientes] نزدیک پاستور [Pasteur] رساندم. کلینیک که از شهرتش پیداست، در طبقه ی پانزدهم ساختمان آدامانت [Adamant Building] قرار دارد. سوار بالابر شدم که محصول شرکت الکترا [Electra] بود. همان طور که چشمم به تابلوی برنجین نارباندو بود، زنگ زدم و دست آخر در حالیکه شهامتم در دو دستم بود، از درِ نیمه باز گذشتم و وارد اتاق انتظار شدم. آنجا منبودم و تازه ترین شماره های مجلهء لیدیز کامپنین       [Ladies' Companion] و جمبو [Jumbo]، آنقدر وقت کشی کردم تا سرانجام ساعت دیواری دوازده بار نواخت و سبب شد بهجست از صندلی راحتی ام بیرون بپرم. یک باره، از خویش پرسیدم چه شده؟ دیگر هر حرکتمرا مانند کارآگاهی به دقت طرح ریزی می کردم، یکی دو قدم به سمت اتاق مجاور برداشتم،به داخل سرک کشیدم، حقیقتا گوش به زنگ بودم تا به محض شنیدن کوچکترین صدایی فلنگ راببندم. از خیابانهایی که آن پایین پایینها بودند صدای بوق و رفت و آمد اتومبیلها،فریاد روزنامه فروشی دوره گرد، غژغژ ترمزهایی که جلوی پای عابری کشیده می شد، میآمد، اما من به تمامی در قلمروی سکوت بودم. از جایی که شبیه آزمایشگاه یا پستویداروخانه بود و با همه رقم وسایل و لوله های آزمایشگاهی تجهیز شده بود گذشتم. بهقصد رسیدن به دستشوییِ مردانه، دری را در منتها الیه آزمایشگاه گشودم.
آن داخلچیزی دیدم که از قوه ی درک چشمانم فراتر می رفت. اتاق کوچک، مدور و به رنگ سفیدبود، سقفی کوتاه داشت و با چراغ نئون روشن می شد. دریغ از یک پنجره که احساس خفگیرا از آدم بزداید. چهار چیز مهم یا بهتر بگویم چهار تکه اثاث در اتاق وجود داشتکه همرنگ دیوارها بودند. جنسشان از چوب بود و شکلشان مکعبی. روی هر مکعب، مکعب کوچکدیگری قرار داشت، با سوراخی مشبّک که زیرش شکافی، مثل شکاف صندوق پست، تعبیه شدهبود. اگر این دیواره ی مشبّک را به دقت نگاه می کردی، هراسان متوجه می شدی که از آنداخل چیزی شبیه یک جفت چشم تو را می پاید. شکافها هر از گاهی، یکصدا آهها ونجواهایی از خود ساطع می کردند که حتی خود خداوند هم نمی توانست از آنها سر درآورد. نحوه ی قرارگیری این مکعبها به شکلی بود که مربع وار روبروی یکدیگر نشسته بودند،گویی در گردهمایی عظیمی شرکت می کردند. چند دقیقه گذشت. سرانجام دکتر داخل شد و بهمن گفت: «می بخشی بوستوس [Bustos] که منتظرت گذاشتم، بیرون رفته بودم تا برایمسابقه ی امروز بین پالرمو جونیرز و اسپانیش اسپورتس بلیط درجه یک بگیرم.» همانطورکه به مکعبها اشاره می کرد، ادامه داد: «بگذار با سانتیاگو سیلبرمن [Santiago Silberman]، لودونیا [Luduena] منشی دادگاه بازنشسته، آکیلس مولیناری [Aquiles Molinari]، و دوشیزه بوگارد [Bugard] آشنایت کنم


از آن اثاثه صداهای غرش مانندمبهمی به گوش رسید. به سرعت دستم را دراز کردم و بدون اینکه افتخار دست دادن باآنها را بیابم، بی معطلی آنرا پس کشیدم. لبخند بر لبانم خشک شده بود. هر طورتوانستم خود را به دهلیز رساندم و به زحمت بریده بریده گفتم: «یه نوشیدنی. یهنوشیدنیِ جوندار


نارباندو با بطرِی مدرج پر از آب از آزمایشگاه خارج شد و چندقطره مایع گازدار درآن حل کرد. معجون بهشتی طعم زهرماری اش حالم را جا آورد. سپسدرِ اتاقِ کوچک بسته و سپس قفل شد، توضیحی به گوش رسید:
«
خوشحالم، بوستوس عزیز،که جاودانگانِ من حسابی تو را تحت تاثیر قرار داده اند. چه کسی فکر می کرد که هوموساپینس [Homo sapiens]، میمونِ انسان نمای فکسنی داروین به چنین تکاملی دست یابد؟مطمئن باش اینجا، خانه ی من، تنها مکان در کل آمریکای لاتین است که روش شناسیِ دکتراریک استیپلدن [Eric Stapledon] به تمامی در آن پیاده می شود. یقینا به یاد می آوریکه مرگ دکتر مرحوم، که در زلاندنو رخ داد، موجب

/ 0 نظر / 23 بازدید