چند دوبیتی بسیار زیبا

نه یاد میکنی نه میروی یاد

به نیکی باد یادت ای پریزاد

عجب نبد کنی عاشق فراموش

فراموشیست رسم آدمیزاد

 

به سیر باغ رفتم باختم من

نظر بر نو گلی انداختم من

الهی دیده ی عاشق شود کور

که دلبر آمد و نشناختم من

 

سر زلف تو جانا لام و میم است

چو بسم الله الرحمن الرحیم است

به هفتاد و دو ملت برده حسنت

قدم از هجر تو مانند جیم است

 

دلم در نزد جانان است امشب

چو مرغ نیم بریان است امشب

کبابی از دل عاشق بسازید

که سرو ناز مهمانست امشب

 

دل من همچو هدهد در صبا شد

خیالم چون سلیمان در قفا شد

دل عاشق ز استحضار بلقیس

مثال آصف این برخیا شد

مرا زان روز قصه مشکل افتاد

که کار من رجوعش با دل افتاد

ملامت های خلق و خیر عاشق

همه بی صرفه و بی حاصل افتاد

 

اگر دورم من از تو ای پریزاد

فراموشم مکن زنهار زنهار

همان عهدی که با تو بست عاشق

وفادارم اگر هستی وفا دار

 

برفت آن یار و از ما مهر برداشت

خیالش هم مرا آسوده نگذاشت

به عاشق آنچه کرده آن جفا جو

نه باور کرد دل نه عقل پنداشت

 

دل و شوق و خیال و میل هر چار

کشانندم همی تا منزل یار

تورا این چار عاشق دشمنانند

از این خصمان به مردی خود نگه دار

 

اگر هنگام مردن دلبر من

نهد از مهر بر زانو سر من

بگیرد یار عاشق را در آغوش

بسان آسان رود جان از تن من

 

بیا تا برگ گل نارفته بر باد

گل چینیم و بنشینیم دلشاد

بت عاشق نکن تاخیر چندان

که تعجیل است عمر آدمیزاد

 

سحر دل خود به خود فریاد میکرد

از این فریاد خاطر شاد میکرد

سراپا شمع سان میسوخت عاشق

مگر عهد جوانی یاد میکرد

 

من از عهد جوانی تا شدم پیر

نکردم در جفای دوست تقصیر

چرا عاشق وفا کرد و جفا دید

کنم با کوکب بختم چه تدبیر؟

 

دلم را جز تو کس دلبر نباشد

بجز شور توام در سر نباشد

دل عاشق تو عمدا میکنی تنگ

که تا جای کس دیگر نباشد

 

هر آن کس عاشقست از دور پیداست

لبش خشک و دو چشمش مست و شیداست

بود عاشق مثال روزه داران

اگر تیرش زنی خونش نه پیداست

 

اگر دانی که فردا محشری نیست

سوال و پرسش  پیغمبری نیست

بتاز اسب جفا تا میتوانی

که عاشق را سپاه و لشگری نیست

 

رخت تا در نظر می آرم ای دوست

خودم را زنده میپندارم ای دوست

ولی چون تو برفتی یار عاشق

بگو این دل به کی بسپارم ای دوست؟

 

نسیم روح پرور دارد امشب

شمیم زلف دلبر دارد امشب

گمانم یار در راه است عاشق

که این دل شور در سر دارد امشب

 

دو چشمت چون به چشمانم نگه کرد

لب لعل و رخت روزم سیه کرد

مکن عشوه دگر بر عاشق زار

که ابروی کجت جانم به در کرد

 

مرا ای زندگی از بوی یار است

وگرنه جان بدین پیکر چه کار است

کنون که هست عاشق زنده زانست

دوچشم و دل به راه انتظار است

 

نگارا شربت از لبهات بفرست

گلاب از گوشه ی چشمات بفرست

برای توتیای چشم عاشق

کف دستی زخاک پات بفرست

 

هنوزم بوی زلفش در مشام است

هنوزم ذوق لبهایش به کام است

کجا عاشق شود از ناله خاموش

مگر آن دم که در خاکش مقام است

مطلب از: سرزمین دل نوشته ها

/ 0 نظر / 11 بازدید