داستان زیبای کبوتر

                                 کبوتر

 

تمام تنش کوفته شده بود و بالهایش زق زق می کرد. به سختی تکان مختصری به خود داد ولی درد امانش را بریده بود و هنوز از سقوطی که کرده بود سرش گیج می رفت.بالهایش چون تکه های سرب سخت و سنگین بودند، اما بار شکست بر شانه هایش از آن هم گران تر بود.

نگاه بی فروغی به خود انداخت، نفسهایش سنگین شده بود و بغصی تلخ گلویش را می فشرد ،لحظه ای نا امیدی بر او پیره شد .ندایی درونی و غریب از جانش برخاست:"....دیگر تمام شد،برای من دیگر ادامه ای وجود ندارد. کبوتری بی بال و شکست خورده را راهی نیست.باید کنار کشید.من بنا به طبیعت خود اگر پرواز نکنم،هیچم و باید از این وضع راضی باشم ،پرنده ای بی نوا و محدود."

ندا خاموش شد و او با درماندگی آرزو کرد که ای کاش به جای بالهایش جانش را از دست داده بود،در آن صورت دیگر مجبور به ادامه ی این زندگی فلاکت بار نبود.چه ننگ نقصانی از این بالاتر که کوتری توان پرواز نداشته باشد!

ندا دوباره به صدا درآمد؛"....تقصر خودم بود.حق من همین است .کبوترهای ضیف همواره آسیب پذیرند و هر موجود پلیدی خواهد توانست،این بلا را سر کبوترها بیاورد،این از بی عرضگی خودم بود.ولی نه!چه می توانستم انجام دهم ؟ من تنها در برابر صدمات آنها تا چه اندازه می توانستم تاب بیاورم و از گزندشان مصون بمانم؟ آنها بی عدالتی کرده بودند. کدام قانون در طبیعت به آنها اجازه ی چنین اعمال خود پرستانه و ظالمانه ای را می داد ؟ نمی توانم این را بپذیرم .هر کس را از خود تواناتر می بینند و منافع خویش را در خطر، او را به چنین اسارتی محکوم کنند و بالهای پروازم  را از من بگیرند.

پدرم حق داشت .باید احتیاط می کردم .نباید توانایی هایم را در حضور همگی نشان می دادم و پرواز و آزادی را فریادی می زدم . باید خودار بود و جانب اطمینان را رعایت کرد.ولی افسوس که دیگر دیر شده."

خسته و فرسوده از زمین جدا شد و با پا های بی رمق خود را به کناری کشاند.در نظرش غریبانه ترین حالت را در عالم هستی تجربه می کرد. "هرچه آموخته بودم دیگر تمام شد.من پرواز را خوب می دانم ولی اسارت را نه!"

در گوشه ای از مزرعه قرار گرفته بود و با یأسی تمام به اطرافش نگاه می کرد.در نظرش دیگر همه چیز بی ارزش و دنیا نا عادلانه بود.در همین افکار بود که چشمش به دسته ای از مرغان و خروسان افتاد که در حال خوردن دانه بودند.در میان مرغان عقابی بود که تخمش به اشتباه در میان تخم مرغها افتاده و او به عنوان یک مرغ خود را باور کرده بود .همانند مرغان برای خوردن دانه بر زمین نوک می زد ،با حرکاتی کوتاه سعی می کرد مانند مرغان بپرد و کارهایی را که مرغان انجام می دهند را او نیز به عنوان یک مرغ انجام می داد. در همین احوال که کبوتر به عقاب نگاه می کرد،لحظه ای از حال خود غافل شد و به عقاب اندیشید. در دل احساس تر حم برایش کرد اما این احساس با پرواز عقابی در آسمان لحظه ای خاموش شد، آن عقاب بالهای بزرگش را گشوده بود و بی پروا و به زیبایی در آسمان پرواز می کرد.

عقاب بی نوا به آسمان نگاهی افکند و در حالی که منقارش از تعجب و از شکوه  باز مانده بود،با شعف پرسید "او کیست که اینگونه می پرد؟" و مرغان جواب دادند "او عقاب قدرتمند و سلطان تمام پرندگان است."

عقاب زمینی با افسوس سرش را تکان داد و دوباره مشغول نوک زدن به زمین شد.

کبوتر شکسته بال که این صحنه را شاهد بود، جرقه ای در ذهنش درخشید.برق شعف و امید در چشمان خسته اش نویدی از تصمیم و کشفی تازه بود.ندا دوباره آمد و این بار در وجودش فریاد شده بود"....آری آری من بال ندارم ولی اسارت واقعی نداشتن بال نیست.آنان گرچه توانستند بالم را بگیرند ولی باورهایم را و امیدهایم را هرگز .پرواز واقعی را من با ذهنم و با قلبی آکنده از عشق و زندگی انجام خواهم داد که این خود بالاتر از هر پروازی است.اندیشه ی من هنوز آزاد است و با آن خواهم توانست آزاد زندگی کنم. بله من باید به دیگر کبوتران هم بگویم،پرواز و آزادی،آزاد زیستن و آزادگی را."

 

با سنگها بگو که چه اندیشه میکنند؟

حتی بدون بال ،کبوتر کبوتر است!                                            

                                                                        پایان

 

نویسنده:مژده گودرزی

تقدیم  به همه آزادی خواهان

     

/ 1 نظر / 11 بازدید
اصغر منصوریان

سلام دوست مهربونم...[گل][گل][گل] ممنون از لطفت...[لبخند] بازم بیا ...منم میام[خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ] به آسمون سپردم چش از تو برنداره ،مراقب تو باشه سرت بلا نیاره تا تو نخوای نتابه ،دلت گرفت بباره همیشه با تو باشه ،تو رو تنها نذاره